در سنّت اندیشه ایرانی، صلح مفهومی فراتر از فقدان جنگ است و با عدالت، خردورزی و انسجام اجتماعی پیوند دارد. شاهنامه فردوسی نیز صرفاً روایتگر نبردها نیست، بلکه عرصهای برای شناخت سازوکارهای نرمِ قدرت و کنشهای مؤثر بر آشتی و تثبیت نظم اجتماعی است. در این میان، زنان در روایتهای فردوسی نه بهعنوان شخصیتهای منفعل، بلکه بهمنزله عاملانی خردمند و تأثیرگذار در موقعیتهای حساس ظاهر میشوند و در روند صلح و کاهش منازعات نقشی متمایز دارند. این پژوهش با رویکرد توصیفی ـ تحلیلی و از طریق تحلیل محتوای نمونههای شاخص از داستانهای شاهنامه، به واکاوی چگونگی حضور و نقشآفرینی زنان در فرایندهای صلح میپردازد. تمرکز اصلی بر شناسایی الگوهای رفتاری و سازوکارهایی است که در تعاملات آنان با قدرت و تصمیمگیری بازتاب یافته و نشان میدهد چگونه ابزارهای نرم میتوانند در دل یک متن حماسی، مسیرهای متفاوتی برای مدیریت تعارض بگشایند. یافتههای پژوهش نشان میدهد نقش زنان در شاهنامه را میتوان در سطوح متنوع صلح ـ از عرصههای خُرد تا کلان ـ پی گرفت که پارهای از آنها جنبهای آیینی و ساختاری مییابند. یافتههای پژوهش نشان میدهد زنان در شاهنامه علاوه بر پاسداری از ارزشهای خانوادگی و قومی، با خرد و تدبیر خود در استقرار «صلح مثبت» نقشی مؤثر دارند. سیندخت با میانجیگری میان ایران و کابل، کتایون از راه پیوند سیاسی با گشتاسپ، همای و بوراندخت در سامانبخشی کشور پس از آشوب و همچنین زنان شهر هروم در پذیرش آشتی، هر یک چهرهای از کنشگری صلحجویانه زنان را بازمینمایند. چنین نگرشی نگاه مخاطب را از روایتهای جنگی فراتر برده و او را به درک لایههای پنهانترِ مفهوم صلح در شاهنامه فرا میخواند.